Tuesday, May 22, 2018   امروز ,   سه شنبه 1 خرداد 1397 خورشیدی

جزئیات مطالب  

   
21 ارديبهشت 1390
گفتگوي اخبار روز با كورش زعيم - در تكاپوي همايشي ممكن (بخش يكم)
در تکاپوی همایشی ممکن
(بخش يكم)
گفتگوي اخبار روز (سيروس ملكوتي) با كورش زعيم
چهارشنبه 21 ارديبهشت 1390(11 مه 2011)
 

ارایش و گوناگونی نیروی اندیشه و اجتماعی در تقابل با نظام ولایی، تصویر صحنه گسست ها و بدیلهای متفاوتی را به نمایش میگذارد، وجوه سرکوب و حذف اپوزیسیون و مدیریت سیاسی مبارزه طی سی و دو سال بگونه سیستماتیک و فروپاشی درونی بسیاری از باورهای مبارزاتی، فضای یخ زده ای را در این دوران سرنوشت ساز فراهم اورده است. در هیچ دوره ای نظام ولایی تا بدین حد شکننده و رو به فروپاشی درونی خود نبوده است، اما دقیقا به علت فقدان حضور مدیریت سیاسی مبارزه، میتواند حتی جنبش های بزرگ مردمی را نظیر جنبش سبز اعتراض به خاموشی بنشاند. ارایش گوناگونی اپوزیسیون در هم تنیده و از هم گسسته ایرانی بگونه ایست که نه هیچ یک از طیف ها و قطب های درونی اش قادر میگردد مدیریت سیاسی را در اختیار بگیرد و نه چنین فرایندی را بدون ایجاد موانع رها میسازد.

از سویی دیگر تفسیر و طراحی ازادی در این گوناگونی ها، بدیلهای دور و نزدیک عدیده ای را فراهم اورده است که خود بر گسست ها و عدم اینهمانی ان گواه می اورند. تلاش برای وحدت اندیشه بدیل خواهانه در این شرایط ناممکن می اید زیرا هر بدیلی خود بیانگر حذف گونه های دیگر از دادخواهی ها خواهد بود. در این یخبندان گفتمان و نا پدیداری اینهمانیهای کنش سیاسی تقابل گرا با نظام ولایی، پیشداوریها و عدم دریافت حقیقی از وجوه علایق و منافع مشترک، خود نیز بدین فرایند گسست توان باز تولید و ماندگاری میدهد. پرسشهای و پاسخها در این وادی شنیده نمیگردند و گمانه زنی و پیش داوریها بر سرنوشت سیاسی معاصر حاکم میشوند. در تکاپوی همایشی ممکن عنوان مجموعه ای از گفتگو با کنشگران و نیروهای بدیلخواهانه جنبش است که دلایل این گسست و وجوه تقابل با ان را در یافتن طرحی همگن و اینهمان می پوید. تلاشیست برای ایجاد بستر گفتمان و دریافت اندیشه های موجود در انکار و حذف پیش داوریها. با این درک که بستر نخستینی از ازادی بیان نیاز حقیقی جنبش چند صدایی پیش روی ما میباشد. بستری که نه سامانه قدرت و حکومت را نشانه تصاحب خود میگیرد و نه گزینه ای را در الویت هستی خود قرار میدهد. بستری که بر بنیاد حداقلهایی از وجوه رهایی و دمکراسی میخواهد زمینه اراده و تحمیل این اراده را با گزینه سیاسی در اختیار شهروندان ایران قرار دهد، و نه رویای پیش ساخته قدرت سیاسی این و ان نیروی سیاسی را حامی باشد. بستری که در این تکاپوی گفتگو و همایش، استقلال هر صدا را میپذیرد و از وحدت و همگنی ها تک صدایی سیاسی را نمیخواهد بر گرده تاریخ سازان معاصر بنشاند. با این امید که این درک بتواند گسست بیمار گونه حضور اجتماعی کنشگران سیاسی را به یک ادراک جمعی ضروری در تقایل با نظام ولایی فرابخواند، فراخوانی که با گذار از این نظام و بنای فضایی رها از اندیشه سرکوب و حذف، بستری ازاد برای بیان بدیل و گزینه فراهم بیاورد.

گفتگوی نخستین از مجموعه گفتگوهای در تکاپوی همایشی ممکن با اقای مصطفی هجری دبیر کل حزب دمکرات کردستان ایران بود، و گفتگوی پیش روی با اقای کوروش زعیم از اندیشه ورزان و کنشگران ملی گرای میهن ما میباشد که میتواند ما را به دریافت و ادرک مشترک نیروهای ملی گرا راهنما باشد. با این امید که از این گذر سخن و اندیشه قادر گردیم فردایمان را با تفاهم بیشتری با یکدیگر برای بنای ازادی فراهم اوریم.

چکیده ای از گذر زندگی کورش زعیم:

كورش زعيم، متولد سال 1318 در كاشان، تحصيلات متوسطه خود را در دبيرستانهاي فيروزبهرام و هدف به پايان رساند. در دوران دبستان و دبيرستان به نوشتن گرايش پيدا كرد. در يازده سالگي جايزه بهترين انشاء دبستانها را دريافت كرد و بخاطر ابتكار و كيفيت روزنامه ديواري كه در دبستان به تنهايي مي نوشت از دكتر مصدق كه به خانه عموي پدرش رفت و آمد مي كرد، يك خودنويس جايزه گرفت. از 13 سالگي جدولها و داستانهاي كوتاه او درنشرياتي مانند اميد ايران، توفيق، حاجي بابا، نوباوگان، و سپيد و سياه به چاپ مي رسيد. يك داستان كوتاه او در همان زمانها در يك مجله امريكايي ترجمه و چاپ شد. در 13 سالگي همراه با دو دوست همفكر ديگر، باشگاه پارسي نويسان را از طريق هفته نامه نوباوگان بنيان گذاشت كه دانش آموزان سراسر كشور را تشويق به يادگيري و ترويج زبان فارسي سره ميكرد. نخستين كتاب مجموعه داستانهاي كوتاه او در 14 سالگي بچاپ رسيد و تا سال 1336 كه 18 ساله شد شش كتاب ديگر از او بچاپ رسيد كه سه كتاب ترجمه از انگليسي و سه كتاب تاليفي، از جمله كتاب پژوهشي بزرگان كاشان، بود. در سال 1337 (1959) براي ادامه تحصيل عازم امريكا شد.

در سال 1962 موفق به اخذ ليسانس در مهندسي سازه از دانشگاه ايلي نوي امريكا شد. در طول تحصيلات دانشگاهي يكي از دانشجويان شناخته شده و فعال بود و بارها به اخذ تقدير و عضويت انجمن هاي مهندسي و افتخاري، تقديرنامه از دانشكده مهندسي شد. در دانشگاه با پيشنهادهاي خود باني تغييرات و بهبود برخي قوانين و آيين نامه شد. در ادامه تحصيل فوق ليسانس در دانشكده مكانيك نظري و كاربردي به عنوان جوانترين عضو يك تيم سه نفره با يك پروفسور مسئول پژوهش درباره راكتور منفجر شده موشك فضاپيما شد. پژوهش او منجر به يك اختراع شد (1963). پس از اين موفقيت براي اخذ درجه فوق ليسانس مهندسي مكانيك صبر نكرد و به شيكاگو رفت تا روي ايده هاي ديگري كه داشت كار كند. از سال 1964 تا 1965 كه فوق ليسانس خود را در علوم مديريت گرفت روي پروژه هاي زير كار كرد:

- عضو تيم سه نفره پروژه نخستين طراحي كامپيوتري اسكلت فلزي ساختماني (1964).

- طراحي و محاسبات سازه نخستين راكتور گلابي شكل نيروگاه اتمي در جهان (1965).

- عضو تيم سه نفره طراحي سازه بتون آرمه نيروگاه اتمي(1964).

- طراحي نخستين سازه تونل پوسته نازك فلزي در جهان(1965).

- تدريس رياضييات در دانشكده فني شيكاگو

- ايجاد نخستين بانك اطلاعاتي كامپيوتري در جهان كه وي آنرا تكميل و تجارتي كرد كه با استقبال سراسري و تقدير روبرو و موضوع يك برنامه خبري تلويزيون ( ABC ) امريكا شد (1968).

- اختراع نخستين وسيله حركت موتوري و مكانيكي روي برف، يخ و آب كه در امريكا و كشورهاي ديگر جهان به ثبت رسيد (1972).

- طراحي و نصب نخستين سيستم حسابداري كامپيوتري براي شهرداري شيكاگو(1969).

- شركت در طراحي و ساخت نخستين مودم اتصال تلفني به رايانه (1971).

در سال 1358 كه جبهه ملي ايران دفتر مركزي خود را باز كرد، او در آنجا به فعاليت پرداخت و در چند كميته از جمله كميته تدوين اساسنامه، كميته تدوين منشور جبهه و كميته حل اختلاف ميان دو جناح جبهه ملي برگزيده شد و به تنهايي نظامنامه داخلي جبهه را تدوين كرد. در همان سال كانون انديشه و سخن را براي پژوهش جهت شكل دهي به ايران آينده بنيانگذاري كرد كه 12 نفر ديگر از فرهيختگان ملي به آن پيوستند. در سال 1361 به علت فعاليتش در جبهه ملي و مقاله هاي انتقادي متعددش دستگير و در بند 206 زندان اوين براي بيش از چهار ماه زنداني شد.

در سال 1379 به اتفاق آراء به عضویت شورای مرکزی جبهه ملی ایران انتخاب و در همان سال به عضویت هیئت اجرایی جبهه و مسئولیت روابط عمومی جبهه برگزیده شد. در حال حاضر عضو شوراي مركزي جبهه ملي ايران، عضو هيئت اجرايي و دبير شوراي رهبري جبهه ملي ايران مي باشد. در سال 1387 همراه با شماري از فعالان سياسي مانند هرميداس باوند، عيسي خان حاتمي، محمد ملكي و حشمت الله طبرزدي به تشكيل همبستگي براي دموكراسي و حقوق بشر در ايران با مشاركت بيست و پنج سازمان سياسي و مردم نهاد پرداخت كه سمت دبير سياسي آن را به عهده دارد.

كورش زعيم در سال 1385، به علت سخنراني هاي تند و مواضع سياسي خود 47 روز را در بند 209 زندان اوين گذراند. در سال 1388، پس از انتخابات رياست جمهوري به علت انتشار مانيفستي به عنوان "پيشنهاد براي نجات ميهن" و سخنراني هاي انتقادي خود براي 91 روز در بند 209 اوين زنداني و در سال 1389، به علت مصاحبه هاي انتقاد آميز خود 27 روز ديگر را در اوين زنداني شد. 209 اوين زنداني و در سال 1389، به علت مصاحبه هاي انتقاد آميز خود 27 روز ديگر را در اوين زنداني شد. در پایان جا دارد در مقام ستایش و قدردانی از کورش زعیم اضافه نمایم:

کوروش زعیم در شرایطی این مصاحبه را پذیرا گشت و به گفتگو بر موضوع چگونگی هستی تاریخی امروز و فردای سرزمین مشترکمان ایران نشست که دادگاه دیگری پیش روی دارد دادگاه و دادگاهایی که همگان میدانیم داوری خود را چگونه تنها در سرکوب بهترین فرزندان این سرزمین هزینه میکنند..

گفتگوي سيروس ملكوتي با كورش زعيم:

س. ملکوتی:

اندیشه ملی گرایی در بنیاد و جوهر هر شهروندی به گونه ای تعریف و تفسیر میشود، همین مفهوم یک مثلث سیاسی را به خود اختصاص داده است. حکومت، نیروهای سیاسی و شهروندان. امروز در گوناگونیهای تفسیرپذیر چنین مفهومی، چگونه میتوان از یک همیت و اعتبار ملی سخن راند؟ اندیشه ای که تمامیت ارضی و خاک را در الویت منشور خود قرار میدهد و اندیشه ای که حقوق انسانی را مقدم بر خاک میشمارد و تقدس خاک را منوط به رعایت موازین حقوق بشری تفسیر مینماید. و اما بر فراز چنین گسستی، حاکمیت با تفسیر ویژه خود تمکین به نظام را مبنای ملی گرایی می انگارد. شما بعنوان یک کنشگر اجتماعی و عضوی از خانواده جبهه ملی ایران چه پاسخی بدین گوناگونیها دارید؟

كورش زعيم:

از ديدگاه من، ملي گرايي يك انديشه دفاعي است. در نخستيني ترين مرحله، خانواده گرايي است كه اعضاي يك خانواده براي نگهباني از هويت، منافع و امنيت در قلمرو خانه و حاكميت بر اعضاي خانواده، خانواده را مقدس مي شمارند و گاه تا پاي جان از آن دفاع مي كنند. شما دزد را به خانه راه نمي دهيد، بيگانه را خوشامد نمي گوييد و اگر كسي يك آجر از ديوار خانه شما بركند، با او در ستيز مي شويد. قلمرو خانواده فقط يك قلمرو فرهنگي نيست، بلكه يك قلمرو سياسي هم هست و داراي مرزهاي شناخته شده است كه "مال" شماست. فرهنگ خانواده را اعضاي خانواده كه ممكن است پيش از يكي شدن از فرهنگ هاي متفاوتي بوده باشند، ايجاد مي كنند. فرهنگ خانواده بوجود مي آيد تا پيوستگي اعضاي خانواده را بيشتر و ژرفتر كند تا بهتر و سخت تر از مرزهاي سياسي خانواده دفاع كنند. چرا ضروري است از مرزهاي خانواده دفاع كرد؟ چون ديگران ممكن است به حريم خانواده تجاوز كنند: تجاوز مالي (دزدي)، تجاوز فرهنگي (ناموسي) يا تجاوز مرزي (مالكيتي). بنابراين، همبستگي هر خانواده در راستاي دفاع از منافع مشترك و بقاي خانواده است كه آن را "هميت و اعتبار" خانوادگي بشمار مي آوريم.

در حالي كه يك خانواده از خاك خود دفاع مي كند، در روابط ميان اعضاي خود هم بايد حقوق بشري تك تك اعضاي خانواده را رعايت نمايد. اين دو در تعارض با هم نيستند. اگر بنياد خانواده وجود نداشته باشد، وظيفه اعضاي خانواده براي رعايت حقوق بشر نسبت به همه اعضاي خانواده بي معنا مي شود، چون بر اين وظيفه ديگر مسئوليتي سازماني و منافع متقابل وجود ندارد. مسئوليت هميشه نسبت به يك وظيفه است كه در چارچوب شرح وظايف و منافع مشخص و متقابل تعريف مي شود.

در كشورداري هم همين شرايط حاكم است. يك كشور كه داراي مرزهاي سياسي مشخص، حاكميت مشخص و شهروندان مشخص است، حكم يك خانواده بزرگ را دارد كه اعضاي آن، فارغ از گونه گوني فرهنگ ها يا سليقه ها، وظيفه دفاع از منافع مشترك در درون مرزهاي سياسي خود را دارند. بنابراين، "تماميت ارضي" كه جايگاه چهارديواري خانه را دارد، الويت اول را پيدا مي كند. اگر قرار باشد تماميت ارضي شما پيوسته مورد تجاوز يا تغيير قرار بگيرد، نه تنها احساس امنيت از دست مي رود، بلكه تعريف خانواده ديگر حالت ثابت خود را از دست مي دهد و سيال مي شود، و در نتيجه ريسمانهاي تاريخي، فرهنگي و سياسي كه همبستگي ملي را بوجود مي آورد تا دفاع از منافع مشترك را معنا بخشد، دچار تزلزل مي گردد.

بنابراين، از ديدگاه من، تقدس خاك براي ارضاي نياز مردم يك كشور به مالكيت و امنيت است كه يك ضرورت اجتماعي است؛ در حاليكه رعايت موازين حقوق بشري براي تك تك اعضاي اجتماع است كه از زندگي در درون مرزهاي مورد مالكيت خود خرسند باشند و مورد تبعيض اعضاي ديگر خانواده در رقابت براي رسيدن به هدفهاي شخصي قرار نگيرند. من اين دو پديده را در جامعه، يك گسست نمي شمارم، بلكه هر دو ضرورت هستند و در فضاي ويژه خود تعريف مي شوند و مكمل هم مي باشند.

تمكين به نظام هر كشور، بهيچ وجه تعريف ملي گرايي نيست. نظام هر كشور بايد توسط مردم آن كشور تعريف و برگزيده شود. بسياري از نظام هاي حاكم بر كشورها در جهت مخالف ملي گرايي گام بر مي دارند، زيرا برگزيده مردم نيستند ولي مردم را وادار به تمكين مي نمايند. من بارها گفته ام و نوشته ام و در اسفند 1385، در دانشگاه تهران با توضيح عملكرد دولت محمد مصدق براي نخستين بار "ناسيوناليسم ايراني" را عنوان كردم كه با ناسيوناليسم مورد شناخت جامعه هاي اروپايي تفاوت دارد. ملي گرايي در ايران يعني مردم گرايي يا حاكميت ملي، و جبهه ملي ايران بر اين پايه استوار است و بهمين دليل هيچ قانوني را كه در تضاد با بيانيه جهاني حقوق بشر باشد نمي پذيرد، زيرا حقوق بشر را خميرمايه ملي گرايي مي داند.

س. ملکوتی:

هر یک از این مفاهیم مانند خانواده، هویت، منافع مشترک، تعاریف و عواطفی هستند تابع شرایط خاص خود، حس یگانگی و تعلق داشتن را نمی توان با شعار و بیان عاطفی حادث آورد. در جوامعی که همه هستی آن بر بنیاد تبعیض بنا گردیده، چگونه میتوان این مفاهیم را آرایشی همگن بخشید؟ آن بستر خانواده ای که شما از آن نام میبرید دیر زمانیست که گسست درونی خود را در مراتب متفاوت از لحاظ برخورداری از مفاهیمی چون اراده، منافع و مالکیت را تجربه مینماید. همین امر انکشاف گوناگونیهای جدایي پذیر از یک وجود این همان را حادث آورده است. به نظر نمی آید حتی در بستر فرهنگ بتوان الگویی برآمده از یک زبان را محور تعلق پذیری همه گوناگونیها خواند. آیا فکر نمی کنید با چنین نگاهی هرچند پاک و انسانی اما قادر نخواهید بود پیچیدگی های جامعه از هم گسسته ایران را به یک همزیستی در مفهوم مدرن جامعه شناسانه خود سامانه ای همگن بخشید؟

كورش زعيم:

در اينجا به دو پديده اجتماعي اشاره كرده ايد كه ارتباط مستقيم با هم ندارند. آنچه من شرح دادم بنياد خانواده بود كه به اجتماع منجر شده و آنهم كاملا تعريف عاطفي، منافع مشترك، تعلق و مالكيت دارد. آنچه شما اكنون به عنوان "همه هستي آن بر بنياد تبعيض.." مطرح مي كنيد، مسئله ديگري است. اين مربوط به اداره خانواده يا كشور مي شود نه ماهيت آن. تبعيض ناشي از سوء مديريت است چه در خانواده و چه در يك كشور. علت محبوبيت مردم سالاري و حاكميت مردم بر سرنوشت خود همين است كه اگر دولتي كشور را بد اداره كرد، بتوان آن را با راي مردم تغيير داد. نارضايتي مردم يا بخشي از يك ملت از كيفيت كار دولت خود يا نظام حاكم را نمي توان "گسست" نام گذاشت. اگر مردم نتوانند با زبان خوش و با راي آزاد خود حكومت را عوض كنند، به پا مي خيزند و آن را سرنگون مي كنند. همه تلاش ها و مبارزات مخالفان خودكامگي و هواداران حاكميت راي مردم براي همين است. اگر تبعيض مي شود، تبعيض شامل همه مردم يك كشور است كه بي اعتنايي به راي خود را نمي پذيرند.

من جامعه ايران را بهيچ وجه گسسته نمي بينم. ما حكومتي داريم كه با توهمات ويژه خودش تبعيض مذهبي و جنسيتي و حتا فرقه اي را بر جامعه ايراني، مردماني كه هرگز در طول تاريخ تبعيض مذهبي و جنسيتي را پذيرا نبوده اند، تحميل كرده و پيامد آن را هم كه عدم امكان ايجاد ثبات نظام اداري خودش در بيش از سه دهه بوده تجربه كرده است. عدم ثبات نظام به همين دليل است كه ملت ايران تبعيض را نمي پذيرد، زيرا با فرهنگ تاريخي آن در تضاد است. تبعيض نظام عليه بخشي از جامعه كه حق طبيعي و تاريخي و برابر بر اين آب و خاك و همه مواهب آن دارند، باعث شده كه برخي رقابت هاي منطقه اي براي ايجاد گسست و كوچك كردن رقابت سياسي و اقتصادي يك ايران يكپارچه و قدرتمند برانگيخته شود.

در هر حال، يك ملت فرهيخته و آزادمنش، كه ادعا مي كنيم ملت ايران چنين است، بايد سليقه ها و اختلافات اداري خود را در فضاي دموكراتيك يك شوراي برگزيده با راي آزاد همه مردم به بحث و تصميم گيري بگذارند. جدا شدن و كوچك شدن تضمين اتفاق راي و خوشبختي نيست. آن خرد جمعي يك ملت است كه آن را پيشرو و كامياب مي كند. پاكستان هم با نفوذ بيگانگان به بهانه مذهب و زبان از هندوستان جدا كرده شد. اكنون به من بگوييد هندوستان پيشرفته تر و با ثبات تر و خوشبخت تر است يا پاكستان؟ به من بگوييد آيا در پاكستان اختلافات فرقه اي در درون مذهب مشتركشان شديدتر و بدبختي آورتر است يا در ميان مسلمانان باقيمانده در هندوستان؟ در سوي ديگر، كشوري مانند امريكا را در نظر بگيريد كه مذهب هاي گوناگون، فرهنگ هاي گوناگون و زبان هاي بومي گوناگون همگي در زير چتر يك سامانه مردمي با اطاعت از يك قانون مشترك و يك زبان ملي مشترك (كه مجبورند طبق قانون آن را بياموزند تا شهروند شود) زندگي مي كنند و حاضر نيستند حتا به كشور خودشان كه مذهب و زبان خودشان در آنجا جاري است بازگردند.

پس آنچه مردم را خرسند و خوشبخت مي كند، تعصبات مختلف فرقه اي و قبيله اي و قومي نيست، احساس شمرده شدن است؛ يعني اينكه هر شهروند بداند براي اداره جامعه مي تواند آزاد راي بدهد و راي او شمرده شود و تاثيرگذار باشد. شما اگر به پيشنهاد من براي "نظام آينده ايران" مراجعه كنيد، مي بينيد كه من همين پيش بيني را كرده ام تا هيچ فرد ايراني و هيچ ده و شهر و استان ايران از مشاركت در تصميم گيري هاي سياست كلان كشور محروم نباشد. ما تا به يك نظام حكومتي مردمسالار دست نيابيم، هيچكدام از اين مسائل قابل حل نخواهد بود كه امكان دارد به خشونت هاي غيرقابل تصور و از هم پاشيدگي ميهن ما منجر شود.

س. ملکوتی:

ذهنیت گسسته بی شک یک آسیب اجتماعی مدرن از چگونگی دخالت و حضور نظام سیاسی معاصر بر سرنوشت ساکنین ایران زمین است، حتی اگر بتوان نشانه هایی از تفاوت را در بستر تاریخ شاهد آورد. اما می پذیریم آنچه در این سی و دوسال رخ داد سبب ساز گسست های بسیاری را در عرصه های گوناگون اجتماعی-فرهنگی و سیاسی بوجود آورد. حتی اگر تمهیدات و اندیشه بیرون از جغرافیای سیاسی خود را یکی از عوامل گسستها بپنداریم، باز قادر نیستیم و نمی شویم تنها بر بنیاد همایشی عاطفی-تاریخی بدان پاسخ بدهیم. این پدیده اما همچون یک بیماری اجتماعی و یا مطالبات سرکوب شده می بایست شناخته گردد و سپس پاسخ درمان پذیر خود را یابد. به نظر نمی آید که نیرویی قادر باشد با انکارش و یا ارعاب این حقایق، ذهنیت همبسته ای را بازسازی نماید. شاید آغازین گام همان حقوق شهروندی متساوی در برابر قانون باشد که بدرستی به آن اشاره نمودید. اما امروز دادخواهی نمایندگان سیاسی ساکنین ایران زمین در جغرافیای گوناگون این سرزمین فراتر از این پاسخ شما چگونگی بود ممکن خود را مطرح مینمایند.

این انتظار خود را بر شناخت و پذیرش هویتی فرهنگی بازخوانی مینماید و جویای استقلالی ممکن در بستر ایرانی همبسته میباشد. مفهوم این دادخواهی بی شک خود را بر فراز فردیت به مثابه حقوق شهروندی قرار میدهد، هر چند خود را نیازمند این حقوق فردی میشمارد، اما افزون بر آن مطالبات ملی-قومی خود را نیز در یک گروه انسانی نیز خواهان است. با این پدیده دادخواهانه چه میتوان کرد؟

كورش زعيم:

من فقط از همبستگي عاطفي و تاريخي سخن نمي گويم. سخن من از همان واقعييات زندگي مدرن انسانها بر روي كره زمين است كه حتا بي توجه به جغرافياي سياسي منطق قدرتمندي را عرضه مي كند. عواطف تاريخي و فرهنگي مزيد بر علت است. شما بدرستي به تاريخ سي و دو سال، مطالبات سركوب شده، حقوق شهروندي و دادخواهي اشاره كرده ايد كه منجر به يك بيماري اجتماعي شده است. اين بيماري فقط بخشي از جامعه را آلوده نكرده، بلكه همه ما دچار پيامدهاي ناخواسته آن شده ايم. چگونه بخشي از جامعه ما مي تواند بگويد كه بيماري اجتماعي ناشي از آنچه شما " دخالت و حضور نظام سیاسی معاصر" ناميده ايد، فقط دامن او را گرفته و بقيه جامعه از آن مصون مانده است؟ ولي مي تواند بگويد كه تاثير بيماري در او به دليلي آسيبزاتر بوده است. آيا مسايل ذكر شده اجتماعي كه همه جامعه ايراني دچار آن است، هيچ جامعه اي در شعاع هزار كيلومتري فرهنگي و تاريخي ما وجود دارد كه از آن مصون بوده باشد؟ كدام جامعه در همسايگي و همسايه همسايگي ما وجود دارد كه همين مسائل دغدغه مردم آن نباشد؟ آيا آنان كه جدايي را راه حل مسئله خودشان مي شمارند، خود را تواناي ايجاد جزيره اي بهشتي در ميان دهها جهنم فرض مي كنند؟ يا اينكه به جادويي واقف هستند كه در اين سرزمين ممكن نيست اجرا شود؟ و يا در خود قدرت معجزه در كشورسازي يافته اند؟

بياييد يك كشور را كه من نمونه مدرن جامعه ايران كهن مي شمارم بنگريم. امريكا از دهها فرهنگ و نژاد و قوم و زبان و عواطف گوناگون تاريخي تشكيل شده، ولي موفق ترين كشور جهان است. چرا؟ چون در آنجا، تازه واردان هرچند مجبورند براي شهروند شدن زبان رسمي و يگانه كشور را بياموزند، قانون اساسي يگانه را بپذيرند و به فرهنگ حاكم بر جامعه بگروند، ولي مي دانند كه در مشاركت در سرنوشت آن جامعه هيچ تفاوتي با ديگران ندارند، راي آنان شمرده مي شود، دادشان رسيدگي مي شود، امكان آموزش زبان مادريشان را هم دارند، امكان پاسداشت جشن ها و فرهنگ هاي زادگاهشان را دارند و هيچ چيزي نمي تواند مانع رشد شخصي، بيان انديشه و شكوفايي استعدادهايشان گردد.

در ايران هم ما هميشه همينگونه زيسته ايم. براي مثال به شهروندان آشوري، ارمني، عرب، تركمن و ديگر گروههاي كوچك شهروندي بنگريد. به ايران آمده اند، فرهنگ كشور را آموخته اند، به زبان رسمي با همه شهروندان سراسر كشور سخن مي گويند، ولي زبان و فرهنگ نياكان خود فراموش نكرده اند، آيين هاي ويژه خود را نيز برپا مي دارند و در خانه و در ميان خود به زبان نياكاني خود گفتگو مي كنند؛ ولي هرگز خود را به جز "ايراني" نمي شناسند.

ما مي توانيم اين بيماري اجتماعي و اين ستم ها و نابرابري ها را كه براي همه ما ايرانيان از ديدگاه تاريخي و فرهنگي نامانوس است، درمان كنيم. درمان آن برابري همه شهروندان در برابر قانون و آزادي گزينش است. فقط در اين شرايط است كه هر شهروند مي تواند خود را يك عضو تاثيرگذار جامعه ببيند و تا آنجا كه بينش و استعداد و توانش اجازه مي دهد رشد و پيشرفت كند. من در واقع جامعه امريكا را يك باززنده سازي جامعه كهن ايراني در شرايط مناسب با زمان خود مي دانم. ما مي توانيم از آنها هم بهتر باشيم، اگر فقط همه با هم باشيم.

س. ملکوتی:

از نیروها و یا اندیشه ای سخن گفتید که سعادت خود و مردم خود را در جدایی از ایران میجویند. شاید بتوان نمونه ای یا نمونه هایی در یک کمیت اندک از چنین تفکری را میان ساکنین ایران یافت. اما هراس فکنی از تجزیه ایران فراتر از وجود حقیقی چنین اندیشه هایی خود را می آراید. من تا کنون در میان نیروهای سیاسی موسوم به اقوام ایرانی بویژه احزاب کردستان که سازمان یافته ترین قوای سیاسی نیز بشمار میروند، نمونه ای از بیان اندیشه را نیافتم که وجود خود و بدیل خود را جدا از یک ایرانی همبسته مطرح نمایند. اما بی شک مانند هر توان سیاسی دیگر ایرانی، بدیل خود را برای گذار از سانترالیزم سیاسی پیش روی مینهند.

فدرالیزم و خودگردانی سیاسی –فرهنگی در سیاستهای خرد و منطقه ای و واگذاری سیاستهای کلان به دولت مرکزی طرح پیشنهادی عموم این احزاب میباشد. من نمیتوانم دلیل و چرایی حقیقی این گوشزد و این هراس فکنی تکرار واره در ادبیات سیاسی معاصر را دریابم که در هر بیان و منشوری برآمده، گریز از تجزیه طلبی را شرط نخستین میخوانند.

به نظرم این بیان دارد در خودآگاه یا ناخوداگاه ما ذهنیت آفرینی میکند، ذهنیتی بیگانه نسبت به هستی بخش عمده ای از ساکنین ایرانزمین. زیرا هنگامی که قادر نباشیم چنین اندیشه ای را در شفافیت بیان سیاسی این و آن حزب و نهاد سیاسی از منظر بیان حقوقی دادخواهانه و مکتوبشان دریابیم مجبوریم کنکاشی درذهنیت تجریدپذیر و مشکوک به چگونگی آن بود بنماییم ، از سویی دیگر همین تفکر میتواند عدم اعتماد متقابلی را بیافریند. شما بر بنیاد چه شواهدی از این مفهوم و تفکر در طرح اندیشه های بدیل خواهانه نام میبرید؟ و اصولا گذار از یک تمرکز قدرت را در بافت سیاسی-اقتصادی و فرهنگی جغرافیای ایران چگونه محتمل میبینید؟

كورش زعيم:

من بهيچوجه اشاره به هم ميهنان كُرد نداشتم. من هميشه گفته ام كه كُردان هر كجاي جهان كه باشند ايراني هستند و از من ايراني تر هستند، زيرا ما عظمت تاريخي خود را كه به آن مي نازيم مديون تاريخ ماد هستيم كه كرد و آذري و تالش را در بر مي گيرد. همچنين، بلوچ هر كجا كه باشد، ايراني است؛ و عرب ايراني از ما كمتر ايراني نيست و اين نياكان هم ميهنان تركمن ما بودند كه هنر و زبان ايراني را در سراسر آسيا و اروپاي خاوري ترويج كردند و دِين بزرگي بر گردن ايرانزمين دارند. آنان را بايد اَبَرشهروند شناخت. من منظورم اين تقسيم بندي ها نبود. اشاره من به اين بود كه وقتي كشور چنان ناشايست، نابخردانه و انحصارگرايانه اداره مي شود كه از همه شرايطي كه امنيت و رفاه و آزاديهاي مدني از بقيه دنيا عقب مي ماند و شهروندان خود را از خود فراري مي دهد تا به سازندگي و نوآوري در كشورهاي ديگر بپردازند، قشرهاي مختلف جامعه جايي براي پويايي و پيشرفت و ابراز شخصيت خود را نمي يابند.

دولتهاي ما به برخي هم ميهنانمان بسيار ستم و حتا خيانت كرده اند. براي مثال، در زمستان سال 1354 (1975)، محمد رضا شاه پس از امضاي پيمان الجزاير با صدام حسين، تباني كرد كه اجازه دهد ارتش عراق از راه سنندج وارد خاك ايران شود و در امتداد خط مرزي خود را به پيران شهر و سردشت برساند و راه فرار كُردان بارزاني را (كه هم پيمان ايران بودند) از پشت ببندد و از دو طرف حمله و آنها را قتل عام نمايد. شما نمي توانيد تصور كنيد كه خانواده هاي اين مبارزان كه در سرماي زير صفر از خانه هايشان فرار كرده در محوطه باز بيابان بدون سرپناه و وسيله اي براي گرم شدن چه مشقتي را تحمل كردند. بيش از سيصد نفر زن و كودك در سرما جان دادند، بطوري كه افسران باشرف ايراني دستور دادند چند جيپ و كاميون ارتشي را آتش بزنند تا آنها خود را گرم كنند. ما به اين مردم بدهكاريم. همچنين هم ميهنان عرب تبار ما در خوزستان كه در طول تاريخ اينهمه براي حراست از مرزهاي ايران جانفشاني كرده اند. شرايط زندگي آنها در سده بيست ويكم همانند سده يكم است. همچنين بلوچستان، شرايطي كه هم ميهنان بلوچ ما در آن زندگي مي كنند، ما شرم داريم بگوييم آنجا ايران است. ما هيچ توجيهي براي اين همه درد و رنج هم ميهنانمان نداريم، فقط بايد شرايط برابري و مشاركت آنان را در اداره كشور فراهم نماييم و بدهي انساني و سرمايه اي كشور را به آنان جبران كنيم.

در چنين شرايط نامناسب براي يك زندگي ارضاء كننده، آنان كه توان دارند به كشورهاي پيشرفته مهاجرت مي كنند، آنان كه توان مهاجرت به راه دور را ندارند به پيرامون نگاه مي كنند كه كجا شرايط از اينجا مناسب تر است. گروهي بر اين باور مي شوند كه اگر خودشان جامعه خودشان را اداره كنند، بهتر از اين خواهد بود، گروهي مي پندارند اگر وفاداري خود را از اين كشور به كشور ديگري منتقل كنند آينده مناسب تري خواهند داشت، كه اين دسته به آساني مي توانند طعمه توطئه هاي بيگانگان شوند. گروهي هم به تلاش براي تغيير وضع موجود كمر مي بندند كه به دو دسته مسالمت جو و ستيزه جو تقسيم مي شوند. ما هرچند با برخي از اين گرايشها مخالف باشيم، نمي توانيم چشمان خود را بر اين واقعيت ها ببنديم. ببينيد ما چقدر بايد هم ميهنان خود را عذاب داده باشيم كه از عظمت فرهنگ و تاريخ خودشان گذر كنند و با تاريخسازي و تحريف واقعيات تلاش كنند براي كشور ديگري كه كمتر شهروندانش را عذاب مي دهد يا دستكم آنها از عمق آن خبر ندارند، هويت مشابه بسازند. همين فرهنگ سازي و تاريخسازي ساختگي دليل آنست كه در ژرفاي قلبشان به فرهنگ و تاريخ ميهن خودشان افتخار مي كنند و به آن دلبسته هستند وتلاش مي كنند براي جايي كه كمتر مردمش را آزار مي دهد شبيه سازي كنند.

درست است كه ما ترس غيرطبيعي از تجزيه كشور داريم. تاريخ معاصر ما شاهد موارد زيادي از تجزيه بوده و آنهم نه فقط در پيامد جنگهاي ايران و روسيه سده نوزدهم يا جنگ با هر كشور ديگري. بارها در طي صد سال گذشته بخشهايي از كشور ما به علت نابخردي، خودكوچك بيني و يا سرسپردگي زمامداران وقت و اينكه براي آنان تدام حكومت شخص خودشان مهمتر از تماميت ارضي كشور بوده، از ميهن جدا شده است. مرو (در تركمنستان و استان آريانا در افغانستان را قاجاريان واگذار كردند، ولي نه درجنگ مانند قفقاز. آرارات كوچك و بخشي از قطور (در تركيه كنوني)، 6 هزار كيلومتر مربع در مرز افغانستان، اروندرود و منطقه نفت خيز خانقين به عراق كه همگي در زمان رضاشاه؛ قريه فيروزه و بخشي از سرزمين زير رود اترك كه مرز دريايي ما را از بندر تركمان باشي (روبروي باكو) به خليج حسنقلي كنوني كاهش داد و ناحيه مرزي تازه كند – بهرام تپه در مغان همراه با 28 كيلومتر از سرزمين نمين در استان اردبيل به شوروي، رضايت به همه پرسي در بحرين و واگذاري بخشي از جزيره ابوموسي در زمان محمدرضا شاه و شورش در آذربايجان و كردستان در فرصتي كه پايان جنگ دوم و بركناري رضاشاه بوجود آورده بود، از جمله مواردي هستند كه ما در طول عمر خود تجربه كرده ايم. بارها ما شورشهايي كه هدف آن تجزيه كشور بوده، كه غالبا مورد سوء استفاده بيگانگان قرار مي گرفته در كشور داشته ايم. بنابراين، ترس تجزيه به هيچ وجه از شهروندان ما نيست، ولي بايد واقعيت را بنگريم كه كشور ما در منطقه اي به شدت استراتژيك قرار گرفته و نه تنها گاهي ابرقدرتها برايمان طرح دارند كه برخي كشورهاي تازه به دوران رسيده هم بلندپروازي هايي با هدف ارضاي احساس خودكوچك بيني تاريخي خود نسبت به ايران ابراز مي كنند و مردم ما را براي تلقين دروغهاي تاريخي و فرهنگي بمباران تبليغاتي مي كنند. اين تبليغات همراه با جاذبه وسايل رسانه اي آنها نسبت به كيفيت و جاذبه اندك رسانه اي جمهوري اسلامي مي تواند بسيار اغوا كننده باشند. بنابراين، در حاليكه ما نبايد سرمان را در برف فروكنيم، بايد تلاش نماييم تا ريشه هاي نارضايتي را از بين ببريم و اين امكان را بوجود آوريم تا تك تك مردم اين احساس را بدست آورند كه در تعيين سرنوشت خود مشاركت دارند.

معناي تمركز قدرت در كشورهاي ديكتاتوري مزموم است، ولي در كشورهاي دموكراتيك پسنديده و باعث هماهنگي سراسري سياستها مي شود. وقتي سياستگزاري توسط نمايندگان راستين برگزيده مردم صورت گيرد، قدرت در دست مردم متمركز مي شود نه در دست يك ديكتاتور. من مسئله را در «ايسم»ها نمي بينم. من مسئله را در شرايط زندگي و مشاركت مي بينم. تا هنگامي كه دموكراسي حاكم نباشد، يعني مردم بتوانند آزادانه گزينش كنند و برگزيده شوند؛ تا هنگامي كه همه شهروندان ايران نتوانند به هر مقام و موقعيتي كه شايسته آن هستند برگزيده يا گماشته شوند، و تا هنگامي كه اقتصاد كشور بر پايه يك طرح جامع علمي و مردمي و جهان پسند آغاز به پيشرفت نكند، توليد ملي رو به رشد نرود، كارآفريني و اشتغال افزايش نيابد، روابط سياسي و اقتصادي با همه جهان برقرار نگردد و شرمندگي ملي در عرصه جهاني تبديل به غرور ملي نشود، هيچ «ايسم»ي رضايت مردم را جلب نخواهد كرد.

بر پايه همين ديدگاه بود كه من طرح انتخاباتي خود را براي ايران آينده عرضه كردم كه شامل مجلس شوراي ملي و مجلس مهستان (استانها) و انتخاب استانداران و فرمانداران و بخشداران و شهرداران و دهداران است. در مجلس شوراي ملي نمايندگان بر پايه جمعيت برگزيده مي شوند، يعني يك نماينده براي هر سيصدهزار نفر، ولي براي مجلس مهستان دو نماينده از هر استان بدون توجه به جمعيت يا مساحت برگزيده مي شوند. به اين ترتيب، يك استان به چند صد هزار جمعيت همان قدرت را در قانونگزاري دارد كه استان تهران با بيست ميليون جمعيت. وقتي مردم احساس كردند كه در همه ابعاد و سطوح سياستگزاري كشور مشاركت دارند، وقتي راه پيشرفت شخصي خود فارغ از تفاوتهاي مصنوعي كنوني باز ببينند، وقتي با همه جهان تعاملات آزاد بر پايه منافع متقابل داشت باشند، وقتي بهبود زندگي اقتصادي خود را لمس كنند و كشورشان احترام جهاني خود را باز بيايد، آنگاه مي توان تصميم گرفت، آنهم توسط نمايندگان خود مردم در مجلس هاي برگزيده خود مردم، كدام روش يا «ايسم» يا خوانش نويني از آنها زندگيشان را بهتر خواهد كرد.

س. ملکوتی:

به نظر می آید یکی از عوامل گسست های نظری عليرغم دامنه گسترده وسایل ارتباطی، فقدان تبادل اندیشه مستمر نیروهای حقیقی اجتماعی با یکدیگر میباشد. سانسور و عدم آزادیهای ضروری برای ادراک روشن از طرح اندیشه یکدیگر گاه میتوانند ما را در گزینه توهم یاری رسانند. در همین فراشد گسستهای حقیقی و مجازی بسیاري از اندیشه ها یا شنیده نمی شوند و یا با پیشداوریها و گمانه زنی ها به نقد و حذف می انجامند. حال با این جبر و شرایطی که بر ما حاکم است و تنگنای حوصله زمان، که تغییرات اجتماعی سیاسی را در ساختار نظام ها میتواند چونان سونامی سیاسی دفعتا پدید آورد، چه باید کرد؟ اندیشه های چالش در طرح دادخواهی های کلی مانند آزادی، دمکراسی، هم آوازند. اما در تطبیق آن بر جامعه دچار گسستهای جدی میگردند. آیا این جنبش فکری پیش هر بنای ساختار نظام گرایانه، نیازمند فرایندی رها شده از تحدیدها و تنگناهای حوصله و سانسور نمی باشد؟ آیا نیازمند یک دوران ازادانه بیان اندیشه و گفتمان در سطح جهانشمول خود نمیباشد؟ ایا فکر نمیکنید برای دست یازی به چنین فضایی سرآغاز کنار گذاردن داوریهای بی مورد توانهای موجود در پذیرش و یا عدم پذیرش یکدیگر است؟

آیا براستی ما نیازمند یک ائتلاف و یک جبهه ملی برای پدید آوردن فضای آزاد بیان اندیشه ها نمی باشیم؟ اگر بر این باورید چه میتوان کرد؟

طرح سامانه کشورداری شما، مجلس شورای ملی و مجلس مهستان و دیگر نهادها یی که ضمیمه آن میگردد، چه تفاوتهایی با یک نظام فدراتیو دارد؟ آیا این طرح قادر است مطالبات خودگردان مناسبات اجتماعی هر منطقه از جغرافیای فرهنگی و قومی – ملی را پاسخگو باشد؟ آیا شهروندان کرد، و بلوچ و عرب و ترک و ترکمن ..... میتوانند با چنین سامانه ای مطالبات خود را پاسخ یافته بپندارند؟

كورش زعيم:

ما باید به این اصل مهم توجه داشته باشیم که هر گفتگو و گفتمانی، وقتی می تواند مسایل را روشن کند که آزاد و بدور از هر گونه محدودیتی باشد. این محدودیت ها که ناشی از ترس است، یا تعصب ها و پیشداوری که ناشی از نادانی است، و غرور که ناشی از خودبزرگ بینی است، همیشه گسست بوجود می آورد. تنها در یک فضای آزاد راه حل ها می توانند خود را آشکار سازند. ما بايد مسايل را فقط با هدف رسيدن به سعادت همگاني تجزيه و تحليل و نتيجه گيري كنيم نه با هدف اثبات ديدگاه خودمان و ارضاي شخصي. هم ميهن من چه در تركيه باشد، چه در افغانستان و آسياي مركزي و قفقاز يا در عراق و بحرين شهروند باشد، مي خواهم خوشبخت باشد و راه پيشرفت و پرورش استعدادهايش بسته نباشد. بهمين دليل، من باور دارم كه اگر ايران به عنوان يك سرزمين محوري به حاكميت مردمي و حقوق بشري دست يابد، و اقتصاد و كشور داري و سياست خارجي خود را به سطحي كه اين مردم سزاوارش هستند برساند، همه كشورهاي منطقه از پيشرفت و رفاه و سعادت ملت ايران پيشرفته و مرفه و سعادتمند خواهند شد. چون ايران هميشه از خود بخشيده، بسيار بيش از آنچه گرفته است.

من با مشاركت همه مردم در تعيين سرنوشت خود مخالف نيستم كه كنشگر و مبلغ آن هستم، ولي ترويج دروغ، و فرهنگ و تاريخسازي هاي ساختگي براي جدا اندازي ميان مردم را نمي پسندم. من مي گويم با فريب مردم نمي توان آنان را بسوي خوشبختي هدايت كرد، و آنان كه اين راه را مي روند، ديكتاتورها و جنايتكاران عليه بشريت آينده آن مردمان فريب خورده خواهند بود. كساني كه با دروغ و فريبكاري بخواهند كشورسازي كنند يا حتا در يك كشور بخشي از ملت را از بخشهاي ديگر جدانمايي كنند، نمي توانند مورد اعتماد باشند، چون گام نخستينشان با اصول اخلاق سياسي و حقوق بشر مغايرت فاحش دارد.

براي بيان آزاد انديشه نيازي به ائتلاف نيست، بلكه نياز به برداشتن سدهاي جلوي آزادي بيان است. سد كردن آزادي بيان ناشي از ترس زمامداراني است كه خود را برگزيده مردم نمي دانند و آگاه هستند كه بر مردم تحميل شده اند. شما هيچ كشور را نمي يابيد كه زمامداران آن با راي آزاد مردم برگزيده شده باشند و در آن آزادي بيان انديشه ممنوع باشد. ولي در كشورهايي مانند ليبي و مصر و سوريه و كره شمالي و دهها كشور ديكتاتوري ديگر بيان انديشه يك جرم مهلك است. در فقدان آزادي انديشه و آزادي رسانه اي و راي آزاد است كه آسان مي توان مردم تحت ستم و ناراضي و ناآگاه را فريب داد و بسوي يك دنياي خيالي و مبهم ترغيب كرد. هيتلر اين كار را در آلمان كرد، موسوليني در ايتاليا، استالين در روسيه و پل پت در كامبوج كه همگي جهاني مبهم و غيرواقعي مبتني بر فرهنگسازي ساختگي و دروغ را به ملتهايشان نويد دادند، ولي جز مرگ و بدبختي و عقب افتادگي چيزي به ارمغان نياوردند.

ما بيش از هر چيز و پيش از هر كاري بايد دست در دست هم بگذاريم و هم آوا شويم تا وزنه و فشار جامعه بر حاكميت را چنان افزايش دهيم كه چاره اي جز گزينش همراهي با مردم را نداشته باشد. سپس بايد شرايط را براي حاكميت مردمي و رعايت حقوق شهروندي و بشري با اصلاح يا بازسازي قانونهاي حاكم فراهم كنيم و پس از تصويب آن توسط مردم، انتخابات آزاد را به انجام برسانيم. برخي از جمله من، نظریات و پیشنهادهای کاربردی در این مورد داده اند. جبهه اي كه شما به آن اشاره كرده ايد، بايد يك جبهه هم سنگري و هم آوايي در يك همبستگي هم انديشي و همكاري براي دموكراسي و حقوق بشر با مشاركت همه كنشگران در سراسر كشور با يك هدف مشترك باشد.

در مورد طرح كشورداري پيشنهادي كه به آن اشاره كرديد، بايد پاسخ بدهم كه همانگونه كه در متن طرح توضيح داده شده، هيچ شهروندي از مشاركت در سياستگزاري و سرنوشت سراسر كشور به هيچ بهانه اي بازداشته نخواهد شد. اگر به پيشنهاد «زندان سازنگي» من كه در آن بطور كلي با مجازات زندان هم مخالفت كرده ام و توضيح داده ام كه زندان مسائل اجتماعي را حل نمي كند، در آنجا حق راي دادن و راي گرفتن زندانيان را حقي ذاتي شمرده ام كه هيچ قانوني نبايد از آنان بگيرد. بنابراين، از ديدگاه من حتا زندانيان بزهكار و جنايتكار هم بايد بتوانند از اين حق ذاتي برخوردار باشند.

در طرح پيشنهادي من، از دهدار تا استاندار بايد با راي مردم برگزيده شوند. در قوه قضاييه هم، اعضاي ديوانعالي كشور بايد با راي دو مجلس شوراي ملي و مهستان برگزيده شوند نه با انتصاب دولتي. در استانها دادرسان دادگاههاي عالي بايد با راي مستقيم مردم برگزيده شوند يا با راي مجلس استان. دليل اين پيشنهاد اينست كه قضاوت بايد با تغييرات فرهنگي و اقتصادي در كشور هماهنگ و همراه باشد و قاضيان بايد اين روند فرهنگي را درك كنند نه اينكه هميشه استناد به آنچه در دهها يا سدها سال پيش اجرا مي شده بكنند. افزون بر آن، قاضيان بايد بدانند كه با راي مردم به ان سمت گماشت اند و زير ذره بين مردم و رسانه ها هستند. در همه دادرسي هاي اتهامات بزرگ "بايد" يك هيئت منصفه غير انتصابي و فقط بر پايه مستندات غيرقابل انكار تصميم بگيرد كه متهم گناهگار است يا نه، نه با شواهد تصادفي يا "علم قاضي". من باور دارم كه وقتي همه شهروندان در انتخاب مديران كشور و استان و شهر مشاركت داشته باشند، به آساني مي توانند خواسته هاي خود از راه قانوني، بيان آزاد و تاثيرگذاري بر مسئولان منتخب برآورده كنند. من مي كوشم از لقب دادن و برچسب زدن و "ايسم" پردازي دوري كنم. چون "ايسم" ها هميشه فقط به عنوان يك تئوري آغازين عمل مي كنند و در مسير خود در زمان و جغرافيا تغيير مي كنند، ويرايش مي شوند و معناهاي متفاوتي پيدا مي كنند. پيشنهاد من براي اداره كشور خيلي مردمي، روشن و گوياست و نيازي به "ايسم" ندارد.

س. ملکوتی:

صحنه سیاسي در ایران امروز برخوردار از گونه های متفاوت از بديل و دادخواهیها میباشد. ترکیب و چگونگي دعاوي و حضور اپوزیسیون در دو بستر متظاهر میگردند. من این اپوزيسيون را به يک هستی دوگانه واقعی و حقیقی تقسيم ميکنم.
آنچه اشکار و قابل بيان اجتماعیست و قادر است به سازماندهي خود بپردازد، اپوزيسیون واقعی را ترجمان مینماید، مانند اصلاح طلبان حکومتي. اما با در نظر گرفتن و داده های اجتماعی میتوان بدین مرتبه از دریافت رسيد که در پس این تظاهر ممکن و محدود، اپوزیسيون سیاسی حقیقي مجموعه گسترده تری را به خود اختصاص میدهد. مجموعه ای که یا در تبعید درون و یا برون مرزها امکان برپایي و سازماندهي خود را در صحنه منازعات اجتماعی در این شرایط نمی يابند. در چنين شرایطی مشکل بتوان به یک مدیریت سیاسی مبارزات دست يازید. زیرا اپوزيسیون واقعي نشان داد که قادر نمیباشد به تنهایی نمایندگی سیاسی دادخواهی های اجتماعی را به سرانجامی برساند. جدا از گوناگونیهاي اندیشه بديل خواهانه ما امروز با دو تفکردر صورت و معنی کلی خود مواجه ایم.

تفکری که رفرم را در سامانه حاکم امکان پذير میخواند و تفکری که همین سامانه سیاسی حکومتی را مانع برای هر تغییر بنیادین میپندارد.

تفکر نخست بيشک نمي تواند خود را از امتزاج دین در امور سیاسی منزه سازد، زیرا سامانه نظام چنین تمیزی را ممکن نمی سازد و تفکر دیگر سرآغاز هر تغيیر اساسی را در جدايي ايدئولوژیک و بنیاد ارزشهای دینی در ساختار نظام سیاسی کشور می انگارد.

ایا این دو تفکر امکان آشتی و هم آمیزی را ميتوانند با هم بیافرینند؟ به نظر شما زبان اندیشه مشترک برای اینهمانی اجتماعی همه نیروهای اجتماعی بر بنیاد داده ها و دریافت شما چه مولفه هایی باید داشته باشند؟

كورش زعيم :

از سال 1378، كه ناكارآمدي اصلاحات از درون نظام كه آقاي محمد خاتمي پرچمدار آن شده بود، آشكار شد، ما در جبهه ملي ايران با بيانيه اي اصلاحات از درون را غيرممكن اعلام كرديم و پيشگام "تغييرات بنيادين ساختاري" شديم. از آن سال تا 1387، سازمانهاي سياسي برون از نظام روي "اصلاحات از درون" پافشاري مي كردند. حتا جناح اوباما در حزب دموكرات امريكا هم تنها راه را اصلاحات از درون نظام جمهوري اسلامي مي انگاشت. از آن سال به بعد، شوراي ملي مذهبي و نهضت آزادي هم به تدريج سرانجام به اين باور رسيدند كه اصلاحات از درون ممكن نيست. سازمانهاي سياسي اصلاح طلب كه پس از دوره آقاي خاتمي از نظام بيرون رانده شده بودند، براي اينكه بتوانند يكبار ديگر از فيلتر نظام گذر و در انتخابات شركت كنند، شعار وفاداري به نظام و "ارزشهاي انقلاب و امام خميني" را پيش گرفتند. آقاي ميرحسين موسوي اعلام مي كرد كه مي خواهد كشور را به ارزشهاي دهه شصت و رهنمودهاي امام خميني باز گرداند. آقاي كروبي كه كمي پيشروتر بود، باز وفاداري به نظام و بازگشت به ارزشهاي انقلاب را راهبرد خود اعلام مي كرد. آقاي موسوي حتا به شعارهاي ساختارشكن تظاهركنندگان "نه غزه نه لبنان" و "جمهوري ايراني" اعتراض كرد. در طي رويدادهاي انتخابات رياست جمهوري 1388 و پيامدهاي آن، هر دو نفر كم كم شعارهاي خود را تعديل كردند و كوشيدند به دنبال قطار خواستهاي مردم بدوند. من شك ندارم كه حتا اين آقايان و هوادارانشان در ژرفاي ذهنشان با ديدگاه جبهه ملي ايران موافق شده اند. اگر چنين است، بايد جناح پيشرو و انديشمند جبهه ملي را به عنوان يك عنصر ژرف انديش، آينده نگر و واقع گرا پذيرفته باشند. بخشي از مردم آگاه هم متوجه شده اند كه جبهه ملي سازماني است كه مي تواند بدون تعصبات و وابستگي هاي "ايسم"ي و تاريخ پرستي راه درست را بيانديشد، بسازد و بپيمايد. من مي دانم كه دستكم گروههاي ملي برون از حاكميت به اين واقعيت دست يافته اند.

ما به هيچوجه واكنشي نسبت به دين و "ايسم" ها عمل نمي كنيم. ما به آزاد شدن انديشه از وابستگي "ايسم"ي باور داريم و عدم وابستگي دولت به دين. ما وجود و آزادي همه اين پديده هاي عقيدتي را، حتا آنهايي كه در گذشته ناكارآمدي خود را به اثبات رسانده اند، براي پويايي جامعه ضروري مي دانيم. جامعه اي كه آزاد مي انديشد، جامعه ايست كه راه درست را مي يابد. اين زبان مشتركي است كه من به همه گروههاي سياسي و عقيدتي پيشنهاد مي كنم. ما بايد پيشگام آزادي انديشه و قانون مداري باشيم و اكنون هم تنها راه همين است كه تعصبات ديني، مذهبي، "ايسم"ي، نوستالژي تاريخي و برتري جويي فرقه اي يا محفلي را كنار بگذاريم و فقط براي يك هدف دست در دست هم بگذاريم و تلاش كنيم: جامعه اي خالي از تعصبات ديني، مذهبي، "ايسم"ي، نوستالژي تاريخي و برتري جويي. اين راهبرد خود به خود شايسته سالاري را بر پا خواهد كرد. ما بايد حقارت مخلوق بودن را با شايستگي آدم بودن جانشين كنيم.
(ادامه دارد)

بازدید صفحه: 1450
 


شما می توانید نظر خود را در مورد این مطلب بنویسید

   
 : نام ونام خانوادگي
 : توضیحات

کد امنیتی را در کادر زیر وارد نمائید
 
   
   
 

      



 

جستجو در سایت

 

 

فهرست موضوع ها

 

      جمهوری اسلامی
      انتخابات در ایران
      حقوق بشر در ایران
      سیاست خارجی ایران
      اقتصاد ایران
      میراث فرهنگی و تاریخی
      کورش بزرگ
      پاسارگاد و تخت جمشید
      دموکراسی و سکولاریسم
      جنبش های ملی ایران
      جنبش ملی کردن نفت
      جبهه ملی ایران
      چهره های ملی ایران
      بحران هسته ای ایران
      خلیج پارس
      دریای مازندران
      سازمان ملل متحد
      شورای امنیت
      شورای حقوق بشر
      دیوان کیفری بین المللی
      یونسکو
      آسیای میانه و قفقاز
      خاور میانه
      خاور دور
      اروپا
      امریکای شمالی و جنوبی
      درباره من
      فرتور ها (عکس ها)
      English
 
 
 

 پیشنهاد ها و نوآوری ها

 

کلیه حقوق این وب سایت مربوط به کوروش زعیم ،محفوظ می باشد و هرگونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد